چهل روز بدون بهرام

چهل روز گذشت و ما هنوز چله نشین کوی سوگ توایم، سردی برف و باران نیز بی تاثیر

بود می گویند داغ ؛ چهل روز است. نه باور کن جنس ما از سنگ نیست ... ما را با سنگ

چه کار ؟ جنس ما از نوع بیقراری و بی پناهی است .


انگار آتشی نو برافروخته و گوشت و پوستی تازه برای سوختن ؛ بر تن مان روییده است

...

چهل روز گذشت. نه اشک‏ها در چشم دوام آوردند، نه حرف‏ها بر زبان! روایت درد، آسان

نیست.

چهل روز سخت در ناباوری از دست دادن بهرام عزیز گذشت

  ما که باغ بهارمان پژمرد                                       ما که پای امیدمان فرسود

بی تو از سوز هجر با که نالیم؟                           بی تو رسم محبت از که آموزیم؟

بی تو زمستان سخت و غمبار را به کدامین بهار بشارت دهیم بی تو برقراریم اما چه

ناشکیب و بی قرار

چقدر سخت و درد ناک چهل روز پی در پی آمدند و رفتند روز هایی که تو دیگر در کنارمان

نبودی و تو دیگر نظاره گر طلوع و غروب خورشید نبودی دیگر من فقط نظاره گر جای

خالیت هستم.

حقیقت ندارد اگر بگویم ، وقتی تو نیستی به صبح نمی رسد، شب تب دار مهتاب و به شب

نمی رسد روز بی فروغ آفتاب ... هم شب مان صبح می شود و هم روزمان شب ؛ بی تو اما

به سختی .

من بودم و دنیایی پر از آه و حسرت، من بودم و درد، من بودم غم و غصه، من بودم بغض

های بی پایان، من بودم و تنهایی، من بودم ولی تو نبودی، تو هم بودی اما در کنار ما نبودی

دیگر روزهای بدون تو سخت و طولانی ترند.

اطلاعیه چهلمین روز پیوند تو با آسمان چاپ شد ؛ به عکست خیره شدم و نگاه مان به هم

گره خورد ؛ تا صدا مرد، اشک جان گرفت. کاش از صدایم آموخته بودم پیشمرگ شدن را...

 اولین یاسین نصفه - نیمه را برایت خواندم ؛ سوره ای که هرگز نصفه نخوانده بودمش .


انا نحن نحی الموتی و نکتب ما قدموا و اثارهم ... به زنده بودنت ایمان دارم و آسوده

خاطرم، فقط ماندم که چه کسی زنده تر است ؟من یا تو ؟! یقینا تو ...

 

و ایه لهم الارض المیته احییناها و اخرجنا منهما حبا فمنه یاکلون...


نفخ فی الصور فاذاهم من الاجداث الی ربهم ینسلون قالوا یا ویلنا من بعثنا من مرقدنا هذا ما

وعد الرحمن و صدق المرسلون...

خواستم به روحت هدیه کنم اما زبان در دهانم نگشت و مانند همیشه به جسمت هدیه

کردمش جسمی که دیگر نیست ... هنوز هم خودم را می فریبم و ناباوری ام را توجیه می

کنم .

چگونه تصور کنم دیگر تو را نمی توانم ببینم

آری تو از میان ما رفتی و ما برقراریم اما چه ناشکیب و بی قرار بر قراریم

 

/ 1 نظر / 45 بازدید
ساغر

دلتگتم بهرام جان....کاش همونطور که تو خواب دیدم معجزه شد به واقعیت تبدیل میشد...ای کاش و هزاران ای کاش دیگر...اما افسوس نه تو می میانی نه اندوه و نه غم....