حالم بد است...

من آنقدر حالم بد است
که کلمه کم می آورم برای نوشتن
نمیدانم نفرین چه کسی گریبانم را گرفت
که چنین بی پروا آتش کشیده ام
خشت خشت ِ خانه ام را
نمی دانم چشم های چه کسی
تاب نیاورد دور شدنم را
و قوی تر از چشم زخم های نداشته ام بود
نمی دانم افسون کدام قصه خوابم کرد
که این دل لامُرُوَت چشم هایش را بست
به روی هرآنچه که پایبندش ساخته بودم
/ 0 نظر / 46 بازدید