یک سال تلخ

امروز که از خواب پا شدم، یه نگاهی به تقویم ساعتم انداختم


و ناگهان اشک هایی که خواسته و ناخواسته از صورتم جاری میشد

.

.

.

امروز 16 آبان هستش.......

 

 

شاید برای خیلی ها این روز مثل روزای دیگۀ پاییز باشه

 

ولی برای من تلخ ترین روز زندگیم تا امروزه


روزی که پسر عمۀ عزیزمو از دست دادم

 

پسر عمه ای که مثل یه داداش بزرگتر همیشه کنارم بود

 

کسی که باهاش بهترین روزای زندگیمو سپری کردم

 

هیچ وقت نمیتونم و نمی خوام که فراموشش کنم

 

همیشه از ته دل دوسش داشتم و دارم

 

ولی تو این روز دلمو آتیش زد و رفت

 

هر جا که هست میخوام این و بدونه که همیشه دوسش دارم

 

همیشه به یادشم

 

دوست دارم بهرام

 

ولی

 

.

.

.

برای رفتن خیلی زود بود.... خیلی

 

/ 6 نظر / 811 بازدید
هما

دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان

هما

میپوشانم دلتنگی ام را با بستری از كلمات اما باز كسی در دلم تو را صدا میزند بهرامممممممم

هما

صف میکشند دلتنگیهای من چون دانه های تسبیح به نخ کشید شده چقدر بگردانم دانه ها ر ا تا تو بیایی ...

مینو

خدایش بیامرزد

sara

گفت خیلی میترسم گفتم چرا ؟ گفت چون از ته دل خوشحالم... این جور خوشحالی ترسناک است… پرسیدم آخر چرا… و او جواب داد وقتی آدم این جور خوشحال باشد سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد…

یگانه

خیلی ناراحت شدم از ته دلم دارم میسگمئ واقعا غمناک داداش زندگی ههمون غمناک خدایش بیامنرزد