پدر

اسیرتم...


پدر...


به آن محبت آمیخته به خستگی چشمانت...


به آن لبخند گرم که با توان باقی مانده از کارهای روزانه ات میزنی...


و دست های پر از محبت و سخاوتی که...


به هزار دنیا می ارزد...


اسیـــــــــــــــرتم پدر


روزت مبــــــــــــــــــــــــارک... دعاگویم باش ♥


/ 1 نظر / 63 بازدید
sara

هنوز منتظرم..! وسط یک شب پاییزی... که از شدت تب عرق کرده ام...! بیایی!! بیدارم کنی و بگویی... چیزی نیست.. همه را خواب می دیدی..!! و من با تمام وجود به یاد بیاورم که در تمام روز هایی که گذشت نه غمی بود نه اشکی و نه تویی که صبورانه همراهیم کنی‌ در تکاپوی زمانه با من !