در سردی یک غروب

در سردی یک غروب دل تنها شد

بعد از تو تمام شهر بی فردا شد

من بیشتر از تو به من وابسته شدم

تا عشق به جرم پاکی اش رسوا شد

وقتی همه ی بال و پر عاطفه سوخت

پرواز به شکل تازه ای معنا شد

در آتش عشق تو ببین سهم مرا

تو رفتی و دود از دل من بر پاشد

این درد، عجیب لحن تندی دارد

چون مشت تو بد جور برایم باز شد

/ 0 نظر / 6 بازدید