جرم من...

روزهای بودنم همه با من بیگانه اند

کسی نه شاخه گلی می آورد

نه برایم می خندد و نه می گرید

و نه حتی کسی مرا برای خودم می خواند

... رفتن من نیز روزی فرا می رسد

آن روز همه می آیند

همه با یک دسته گل

همه سیاهپوش٫ برای رفتنم می گریند

همه مرا برای خود می خوانند

نمی دانم٫... هیچ نمی دانم

شاید تنها جرمم "نفس کشیدن" است

شاید که٫ نه... حتمآ ... حتمآ خدا داناتر است

  
نویسنده : سعید ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٥
تگ ها :