دیر گاهیست

دیر گاهیست که تنها شده ام/ قصه غربت صحرا شده ام /وسعت درد فقط سهم من است /بازهم قسمت غم ها شده ام/ دگر آیینه ز من بی خبر است/ که اسیر شب یلدا شده ام/ من که بی تاب شقایق بودم /همدم سردی یخ ها شده ام /کاش چشمان مرا خاک کنید/تا نبینم که چه تنها شده ام...

  
نویسنده : سعید ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥
تگ ها :