خسته ام

خسته ام،خیلی خسته ام 

از این و از آن خسته ام
خسته و پراکنده ام
دلم گرفته است و خسته ام


خسته ام،خیلی خسته ام 

از این و از آن خسته ام
خسته و پراکنده ام
دلم گرفته است و خسته ام
از باد سرد زمستانی خسته ام
از دوستان تلخ، با روابط نا سالم خسته ام
با اتفاقی سخت خسته ام
قلبم درد گرفته است و خسته ام
از این قوم هزار چهره خسته ام
از دیدن این همه رنج انسان خسته ام
از تخیل و تصور باطل در آدمی خسته ام
از این همه اندیشه و احساس پاک در خود خسته ام
در خویشتن مینگرم و با دیگران خسته ام
ریشه در حقیقت دارم و از نقوش ماندنی خسته ام
عصیان در رگ و پی من جوانه میزند ،
از این میوه جان خسته ام
درخت اندیشه در من قد میکشد ،
با تنگنای زندگی خسته ام
درنگ در تلخ و شیرین زندگی میکنم
و باز خسته ام
تبلور انسان را آرمان شهر می بینم و خسته ام
تجسم انسان را اندیشمندانه جستیجو میکنم ،
و در این میانه خسته ام
با این وجود درخت بی ریشه زیاد می بینم
و خیلی خسته ام.

  
نویسنده : سعید ; ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳٠
تگ ها :