یک سال تلخ

امروز که از خواب پا شدم، یه نگاهی به تقویم ساعتم انداختم


و ناگهان اشک هایی که خواسته و ناخواسته از صورتم جاری میشد

.

.

.

امروز 16 آبان هستش.......

 

 

شاید برای خیلی ها این روز مثل روزای دیگۀ پاییز باشه

 

ولی برای من تلخ ترین روز زندگیم تا امروزه


روزی که پسر عمۀ عزیزمو از دست دادم

 

پسر عمه ای که مثل یه داداش بزرگتر همیشه کنارم بود

 

کسی که باهاش بهترین روزای زندگیمو سپری کردم

 

هیچ وقت نمیتونم و نمی خوام که فراموشش کنم

 

همیشه از ته دل دوسش داشتم و دارم

 

ولی تو این روز دلمو آتیش زد و رفت

 

هر جا که هست میخوام این و بدونه که همیشه دوسش دارم

 

همیشه به یادشم

 

دوست دارم بهرام

 

ولی

 

.

.

.

برای رفتن خیلی زود بود.... خیلی

 

  
نویسنده : سعید ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٦
تگ ها :