یلدا بی تو ....

بی تو هر شبم یلداست....

تلخ ترین پاییز زمستانی کوله بار سفر را بست

و عزیزترین و پاکترین همدم تنهایی ما را با خود برد

و برایمان زمستانی سخت و جان فرسا

همراه با غمی خالی از نبودش را به ارمغان آورد.

که حتی برگهای زرد و خشک از نبودش

ناله خش خش سر می دهند....

  
نویسنده : سعید ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
تگ ها :

چهل روز بدون بهرام

چهل روز گذشت و ما هنوز چله نشین کوی سوگ توایم، سردی برف و باران نیز بی تاثیر

بود می گویند داغ ؛ چهل روز است. نه باور کن جنس ما از سنگ نیست ... ما را با سنگ

چه کار ؟ جنس ما از نوع بیقراری و بی پناهی است .


انگار آتشی نو برافروخته و گوشت و پوستی تازه برای سوختن ؛ بر تن مان روییده است

...

چهل روز گذشت. نه اشک‏ها در چشم دوام آوردند، نه حرف‏ها بر زبان! روایت درد، آسان

نیست.

چهل روز سخت در ناباوری از دست دادن بهرام عزیز گذشت

  ما که باغ بهارمان پژمرد                                       ما که پای امیدمان فرسود

بی تو از سوز هجر با که نالیم؟                           بی تو رسم محبت از که آموزیم؟

بی تو زمستان سخت و غمبار را به کدامین بهار بشارت دهیم بی تو برقراریم اما چه

ناشکیب و بی قرار

چقدر سخت و درد ناک چهل روز پی در پی آمدند و رفتند روز هایی که تو دیگر در کنارمان

نبودی و تو دیگر نظاره گر طلوع و غروب خورشید نبودی دیگر من فقط نظاره گر جای

خالیت هستم.

حقیقت ندارد اگر بگویم ، وقتی تو نیستی به صبح نمی رسد، شب تب دار مهتاب و به شب

نمی رسد روز بی فروغ آفتاب ... هم شب مان صبح می شود و هم روزمان شب ؛ بی تو اما

به سختی .

من بودم و دنیایی پر از آه و حسرت، من بودم و درد، من بودم غم و غصه، من بودم بغض

های بی پایان، من بودم و تنهایی، من بودم ولی تو نبودی، تو هم بودی اما در کنار ما نبودی

دیگر روزهای بدون تو سخت و طولانی ترند.

اطلاعیه چهلمین روز پیوند تو با آسمان چاپ شد ؛ به عکست خیره شدم و نگاه مان به هم

گره خورد ؛ تا صدا مرد، اشک جان گرفت. کاش از صدایم آموخته بودم پیشمرگ شدن را...

 اولین یاسین نصفه - نیمه را برایت خواندم ؛ سوره ای که هرگز نصفه نخوانده بودمش .


انا نحن نحی الموتی و نکتب ما قدموا و اثارهم ... به زنده بودنت ایمان دارم و آسوده

خاطرم، فقط ماندم که چه کسی زنده تر است ؟من یا تو ؟! یقینا تو ...

 

و ایه لهم الارض المیته احییناها و اخرجنا منهما حبا فمنه یاکلون...


نفخ فی الصور فاذاهم من الاجداث الی ربهم ینسلون قالوا یا ویلنا من بعثنا من مرقدنا هذا ما

وعد الرحمن و صدق المرسلون...

خواستم به روحت هدیه کنم اما زبان در دهانم نگشت و مانند همیشه به جسمت هدیه

کردمش جسمی که دیگر نیست ... هنوز هم خودم را می فریبم و ناباوری ام را توجیه می

کنم .

چگونه تصور کنم دیگر تو را نمی توانم ببینم

آری تو از میان ما رفتی و ما برقراریم اما چه ناشکیب و بی قرار بر قراریم

 

  
نویسنده : سعید ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
تگ ها :

خداحافظ

 
خداحافظ شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
..........
 
  
نویسنده : سعید ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
تگ ها :

دلم تنگه...

دقایقی در زندگی هستند که دلت برای کسی آنقدر تنگ میشود که

میخواهی او را از رؤیاهایت بیرون بکشی و در دنیای واقعی بغلش کنی

 

بدجوری محتاجتم بهرامم....کجایی پس؟

همیشه بهم میگفتی که هیچ وقت ناراحت نباش، ولی الان خودت

شدی بزرگترین ناراحتی من، بخدا دلم داره میترکه، به کی بگم من.....

نمی تونم تحمل کنم.....


  
نویسنده : سعید ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠
تگ ها :

کنج خلوت

نه سرو و نه باغ و نه چمن می خواهم

نه لاله نه گل نه نسترن می خواهم

خواهم ز خدای خویش کنجی خلوت

من باشم و آن کسی که من می خواهم . . .

 

(از طرف کسی که بهرامو خیلی دوست داره .....)

 


  
نویسنده : سعید ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۸
تگ ها :

یک ماه گذشت

یک ماه از اون حادثۀ تلخ عمرم گذشته

هنوزم باورم نمیشه، یک لحظه هم نمی تونم از فکرش بیرون بیام

نمی دونم توی این حادثه چه حکمتی بود، ولی هرچی که بود مارو نابود کرد

کاش الان پیشمون بود

آخه خدا چرا بهرام

یکی مثل من باید بمونه و یکی مثل بهرام که یدونه بود باید بره

همیشه بیادتم و دوست دارم بهرامم

امشب شام غریبان امام حسین (ع) به یاد بهرام شمع روشن کردم

روحت شاد بهرام عزیزم

  
نویسنده : سعید ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٥
تگ ها :

دلتنگی

دلت تنگِ یک نفر که باشد،


تمام تلاشت را هم که بکنی تا خوش بگذرد و لحظه ای

فراموشش کنی


فایده ندارد ...


تو دلت تنگ است ...


دلت برای همان یک نفر تنگ است ...


تا نیاید،


تا نباشد،


هیچ چیز درست نمیشود ...

 

برای بهرام عزیزم ...


  
نویسنده : سعید ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢
تگ ها :

برگرد

یادم می آید گفته بودی : ساده و کوتاه نویسی را دوست داری.. تقدیم به تو ، ساده و


کوتاه..


تنها همین دو کلمه :

 

 

برگـــــــرد... دلتنــــــــگم...

 

  
نویسنده : سعید ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها :

خسته ام

خدایا؛
خیلی خستم.
میشه فردا صبح بیدارم نکنی دیگه؟

 

می خوام برم پیش کسی که تنهام گذاشت، نبودنش برام باور کردنی نیست
خاطراتش داره دیوونم می کنه
منم ببر پیشش

 


  
نویسنده : سعید ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥
تگ ها :