یک شبی مجنون نمازش را شکست...

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو درکوچه ی لیلا نشست

عشق آنشب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

...پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

واندر آن بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم میزنی

دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام زین عشق،دل خونم مکن

من که مجنونم،تو مجنونم نکن

...مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو،من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

  
نویسنده : سعید ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٧
تگ ها :

ببخش

ببخش بر من اگر هنوز بی‌ اجازه ات

 

قلبی‌ زیر استخوان‌های سینه‌ام به عشقت میتپد

ببخش بر من که بی‌ آنکه بدانی‌

 

هنوز بهانهٔ هر دم و بازدمم وجود توست

 

ببخش بر من که هر گاه دست به قلم میشوم

 

بی‌ اختیار میشوی مخاطبم ، میشوی شوق نوشتنم

 

ببخش بر من که هر گاه خسته از این دنیا

 

پناه میبرم به مرز رویا و خیال

 

تو میشوی همراهم ، میشوی هم سفرم

 

ببخش بر من اگر خوب یاد نگرفته ام

 

یاد‌ها را آسان فراموش کنم

 

ببخش بر من که بازیگر خوبی‌ نیستم

 

که نمیتوانم به زور لبخند بزنم

 

و نقش یک فراموش کرده را بهتراز

 

نقش فراموش شدهٔ داستان بازی کنم


  
نویسنده : سعید ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٧
تگ ها :

یکی بود، یکی نبود

عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن

یکی بود یکی نبود


  
نویسنده : سعید ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٧
تگ ها :