سهم من

و دنیا را قسمت کنیم میان خودمان
در همین غار تاریک
هر چه خواهی سهم تو
باران سهم من
یاس مال تو آه سهم من
...بهار سهم تو
تگرگ برای من
فرشتگان و حوریان
و
همه میوه های بهشتی سهم تو
سیب و وسوسه سهم من
می خواهم به زمین بازگردم

 


  
نویسنده : سعید ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٢
تگ ها :

تنهایی

دوست دارم تنها باشم
با خیالی ؛ خالی از با تو بودن ها
دوست دارم به یاد آن روزهای گذشته
در خلوتی
کنج آرام این اتاق خالی
...به یاد آن روزگاران
خاطراتم را یاد کنم
  
نویسنده : سعید ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٧
تگ ها :

گر بوسه می خواهی بیا

گر بوسه می خواهی بیا، یک نه دو صد بستان برو

این جا تن بی جان بیا، زین جا سراپا جان برو

صد بوسه ی تر بَخْشَمَت، از بوسه بهتر بَخْشَمَت

اما ز چشم دشمنان، پنهان بیا، پنهان برو

هرگز مپرس از راز من، زین ره مشو دمساز من

گر مهربان خواهی مرا، حیران بیا حیران برو

در پای عشقم جان بده، جان چیست، بیش از آن بده

گر بنده ی فرمانبری، از جان پی فرمان برو

امشب چو شمع روشنم، سر می کشد جان از تنم

جان ِ برون از تن منم، خامُش بیا سوزان برو

امشب سراپا مستیم، جام شراب هستیم

سرکش مرا وَزْکوی من افتان برو؟ خیزان برو

بنگر که نور حق شدم، زیبایی ی مطلق شدم

در چهره ی سیمین نگر، با جلوه ی جانان برو

 

(سیمین بهبهانی)

  
نویسنده : سعید ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٥
تگ ها :

دعای شب

ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من
وی نام تو روشنگر شام و سحر من
جز نقش تو نقشی نبود در نظر من
شب ها منم و عشق تو و چشم تر من
در عطر چمن های جهان بوی تو دیدم
در برگ درختان سر گیسوی تو دیدم
هر منظره را منظری از روی تو دیدم
چشم همه ی عالمیان سوی تو دیدم
غم نیست کسی را که دلش سوی خدا بود
در خلوت خود شب همه شب مست دعا بود
جانش به درخشندگی آینه ها بود
بیچاره اسیری که گرفتار طلا بود
هر جا نگرم یار تویی جز تو کسی نیست
از غم نفسم سوخت ولی همنفسی نیست
بی نغمه ی تو باغ جهان جز قفسی نیست
غیر از تو به فریاد کسان دادرسی نیست
محروم کسی کز تو جدا بود و ندانست
در گوش دلش از تو صدا بود و ندانست
آثار تو در ارض و سما بود و ندانست
عالم همه آیات خدا بود و ندانست

هر پل که مرا از تو جدا کرد شکستم
هر رشته نه پیوند تو را داشت گسستم
آن در که نشد غرفه ی دیدار تو بستم
صد شکر که از باده ی توحید تو مستم
من بی کسم و جز تو خدایی که ندارم
گر از سر کویت بروم رو به که آرم
بر خاک درت گریه کنان سر بگذارم
خواهم که به آمرزش تو جان بسپارم
اینست دعای شب و ذکر سحرمن
  
نویسنده : سعید ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٥
تگ ها :

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی ؟

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی ؟

دست هایم تا ابد تنهاست ، می دانی ؟

آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو

زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی ؟

تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم

...شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی ؟

هرچه می خواهیم ، آری ، از همین امروز

از همین امروز ، مال ماست ، می دانی ؟

گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم

روح تو ، هم ، سایه دریاست می دانی ؟

دوستت دارم» ، همین ، این راز پنهانی

از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی ؟

عشق من ، بی هیچ تردیدی ، بمان با من

عشق یک مفهوم بی « اما » ست ، می دانی


  
نویسنده : سعید ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳
تگ ها :